به آرامی قویی
در دریاچه پاییزی
از خواب من گذشتهای!
آنک بهشت
که تو روبروی منی
با جهنم آغوشت!
باری؛
باران است
بر عریانی چهره پاییز!
شعری تراویده
از لبانت
روی پیشانیم!
پاییز
گل کرده
روی گونهی ِ دختری که میآید!
اسیرم!
در حصار ِ
مژگان بلندت!
دلی
در باران شبانه پاییز
گم شد!
شکارچیِ ماهر
بهدام افتاد
در شب چشمانت!
چیزی از شب ِ گیسوانت
چکیده
روی شانهام!
پریشان ِ گیسوانت...
چشمهایم را میمالم
باد است در گندمزار!
چونان پنسیلینی؛
درد میآوری
و شفای این دل چرکینی!
با گوشم میبلعم
شکلات ِ کلماتات را
با اشتهای تمام!
کهنه نمیشود
تکراری نیست
این چشمها!
توی دلم
کبوتر ِ بیقراری
خود را به پنجره میکوبد!
برایت بمیرم!
مادر به کودکش می گوید
برای دلداری!
دستانش هنوز از عشق میلرزد
از وقتی که دکمه send را
کلیک کردهاست!
افطار میکنم
به خرمایی ِ چشمانت
هر شامگاه!
به قربون ِ
دو چشمون ِ سیاه ِ
پشت ِ قابت!
لنگه کفش پیرزن
به گربهی کمینگرفتهي
کبوترها میخورد!
پرنده ای بی پناهم
مرا توی چشمانت
پناه بده!
زیبایی تو
بهانه ای است محکم
برای دوست داشتن دنیا!
یک ماه اتصال مدام
به رحمتک التی
وسعت کل شیء!
دخیل می بندم
به هزار امامزاده
برای داشتن تو!
خوابش نمی برد
عاشق تازه کار
از ذوق اولین دیدار!
به رغم این همه ابر
منتظر ِ
آفتابم !
نشسته ام توی دلم
و هی نام تو را
بر دیوار می کنم!
لب می گذارم بر لب فنجان
تنهایی را سر می کشم
سرد و تلخ!