طلوع دلانگیز آفتاب
در نیمهشبان؛
چشمهایت!
دوستت دارم؛
این تعارف نیست
زندگی ِ من است!
تو زیباتری
یا
این پاییز ِ رسیده؟
اضطراب جوجه
از
اولین پریدن!
* برای سارای کمی مانده تا سهساله و روز اولی که نمیخواهد به مهدکودک برود!
از عشق که بگذریم
پناهگاه آغوشت کجاست
در این سرمای پاییز!
از همه سو هجوم میآورند
خاطرهها
کلافهگی در رختخواب!
شرابی مینوشم
شبانه و دیرسال
از شعر لبانت!
دست در دست تو
در دست باران
در دست پاییز!
دوستی با تو
جهان را با من
مهربان میکند!
به آرامی قویی
در دریاچه پاییزی
از خواب من گذشتهای!
آنک بهشت
که تو روبروی منی
با جهنم آغوشت!
باری؛
باران است
بر عریانی چهره پاییز!
شعری تراویده
از لبانت
روی پیشانیم!
پاییز
گل کرده
روی گونهی ِ دختری که میآید!
اسیرم!
در حصار ِ
مژگان بلندت!
دلی
در باران شبانه پاییز
گم شد!
شکارچیِ ماهر
بهدام افتاد
در شب چشمانت!
چیزی از شب ِ گیسوانت
چکیده
روی شانهام!
پریشان ِ گیسوانت...
چشمهایم را میمالم
باد است در گندمزار!
چونان پنسیلینی؛
درد میآوری
و شفای این دل چرکینی!
با گوشم میبلعم
شکلات ِ کلماتات را
با اشتهای تمام!
کهنه نمیشود
تکراری نیست
این چشمها!
توی دلم
کبوتر ِ بیقراری
خود را به پنجره میکوبد!
برایت بمیرم!
مادر به کودکش می گوید
برای دلداری!
دستانش هنوز از عشق میلرزد
از وقتی که دکمه send را
کلیک کردهاست!
افطار میکنم
به خرمایی ِ چشمانت
هر شامگاه!
به قربون ِ
دو چشمون ِ سیاه ِ
پشت ِ قابت!